تبليغاتX
نبشتن
نبشتن
قالب وبلاگ

من در چلغوز آباد سفلا زندگی می کنم و همیشه از خدا خواسته ام که ای کاش در گوز کلاغ تپه، که روستایی است در کنار آبادی مان به دنیا بیایم. هر چه که باشد گوز کلاغ تپه برای خودش اسم رسمی دارد که صد البته چلغوز آباد سفلا ندارد. مادرم و دیگر زنان دهمان همیشه مردم گوز کلاغ تپه را نفرین می کنند و آنها را بد نام می خوانند.

من کلاس سوم راهنمایی هستم و چون روستای ما فقط دبستان دارد. برای درس خواندم به گوز کلاغ تپه می روم. گوز کلاغ تپه بر اخلاف اسمش روستای زیبایی است که تقریبا 5 کیلومتر با روستای ما فاصله دارد.

در کلاس ما سه نفر جعفر گوز کلاغ تپه ای درس می خوانند که نام پدر آنها حسن است و شماره شناسنامه آنها 12 است و آنها را جعفر کبری ، جعفر عصمت و جعفر کلثوم صدا می کنند. که البته اسم دوم اسم ،مادر آنهاست. بودن سه نفر جعفر گوز کلاغ تپه ای همان قدر در کلاس ما عادی است که جیم زدن من و بچه های دیگر در زنگ دوم.

وقتی از مدرسه جیم می شوم مستقیم به بازارچه گوز کلاغ تپه می روم و روبروی خرازی اکبر شکلاتی می نشینم . مغازه اکبر شکلاتی بعد از مواد غذایی و نانوایی شلوغ ترین مغازه بازار گوز کلاغ تپه است.

نزدیک گوز کلاغ تپه یک معدن زغال سنگ وجود دارد که تقریبا همه مردان گوز کلاغ تپه ای و دهات اطراف در آن کار می کنند و حقوق می گیرند و به لطف گاز متان و گاز زغال هر سال جمعیت این منطقه تنظیم می شود و از 120 خانوار بیشتر نمی شود.

تعداد زنان بیوه در گوز کلاغ تپه به اندازه دختران مجرد است. به نظر برادر بزرگترم که در معدن کار می کند، گوز کلاغ تپه تکه ای از بهشت که خدا آن را برای معدنچیان آفریده است. می گوید هر وقت بزرگ تر شدم خودم می فهمم .

نزدیک ظهر است. از صدای شکمم می فهمم. ولی من هنوز منتظرم. منتظر شمسی خانم که به نظر من زیباترین بیوه گوز کلاغ تپه است. صورت زیبایی دارد و رنگ چشمان و لبهایش با تمام زنانی که دیده ام فرق می کند.

سلانه سلانه به مغازه اکبر شکلاتی می رود. لبخند می زند به همه لبخند می زند. به چشمانش نمی توان نگاه کنم. از جلوی من رد می شود. وارد مغازه اکبر شکلاتی می شود. بعد از نیم ساعت خنده و کرکر بالاخره یه شرت قرمز یقه هفت می خرد. و اکبر را مجبور می کند آن را از ویترین برایش بیاورد. و دوباره از جلوی من رد می شود و دوباره به من لبخند می زند. بلند می شوم دنبالش می روم. اینقدر نزدیک ، که ممکن است پایم روی چادرش بیاید. بر می گردد نگاهم می کند. چیزی نمی گوید و فقط لبخند می زند. دو کوچه آنطرف تر خانه شان است. در فلزی خانه باز است. وارد خانه می شود . من جلو چهارچوب درب مانده ام. نمی دانم داخل شوم یا نه ؟ در را گرفته است و کنار آن ایستاده است. مطمئن هستم که منتظر من است. من جرأت نمی کنم وارد شود. لبخند می زند. آرام در را می بند. سینه و باسن خیلی بزرگی دارد. نگرانم که لای در گیر نکند. در را می بندد. من به خودم می آیم . کوچه خلوت است. سرم را پائین می اندازم . به سمت چلغوز آباد سفلا می روم.

خدایا پس من کی بزرگ می شوم ... وقتی 18 سالم شد سربازی می روم. آنوقت در معدن کار می کنم و می توانم مثل برادرم برای همیشه در گوز کلاغ تپه زندگی کنم. دلم می خواهد برگردم و این ها را برای شمسی خانم بگویم. ولی حیف که او برای همه لبخند می زند و منتظر من نمی ماند

[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 12:1 ] [ ] [ ]

بوم!

این صدای من بود وقتی که دیدم ازتمام منافذ مانیتور کامپیوترم دود بیرون می آید.با دست پاچگی دو شاخه سه راهی را از پریز بیرون می کشم.ولی فکر می کنم کار از کار گذشته است. آخ طرحم...

ساعتی بود که نشسته بودم و داشتم برای یکی از مشتری هایم طرح می زدم. از نظرم رابطه بین این طرح و سفارش مشتری شباهت زیادی به رابطه گاز متان و شقیه داشت.ولی چکار می شد کرد. این طرح من بود و من طراح هستم. البته تجربه نشان داده است در چنین مواقعی مشتری برای طرح من خودش را جر می دهد البته یقه پیراهنش را. و من خوشحال می شوم و برای طرحم پول می گیرم و من پول دوست دارم، خیلی دوست دارم.

وقتی کامپیوتر نداشته باشم چی؟ دیگری خبری از پول نیست و تا فردا که به شرکت می روم این حس طراحی از مخم پر کشیده است و من باید مخ بترکانم تا دوباره یک طرح را بتوانم از نو در بیاورم.

در اتاقم هستم. پوکم سوخته است. روی بالشم که از نظر اهمیت درجه یکسانی با کامپیوترم دارد ولو شده ام. ساعت تازه شش عصر است. یاد حادثه بعد از ظهر می افتم. تقصیر من بود ؟ نه می بی گناه بودم. صفحه مانیتور پانزده اینچ ال جی استودیو ورک من بعد از یک دهه کارکرد دقیقاً سعت چهارو نیم بعد از ظهر یک روز تعطیل که مشغول کار بودم، از طرفین جمع می شود و سپس با سرعتی نزدیک به سرعت صوت از تمام منافذ آن مانند کباب پزی توحید دود بیرون می آید و من باید این روز تعطیل را در حسرت فیلم چنج آپ سر کنم.

تمام شب البته به غیر از ان قسمتی که خواب بوده ام را به مانیتورم فکر کرده ام.

فردا میشود. مانیتورم را زیر بغلم می زنم تا به تعمیرکار نشان دهم.به دو نفر نشان می دهم. ولی می گویند عیب از یکی از فیلامان هاست. پیدا کردن و تعویض آن سی چوق خرج بر می دارد. می گویند به نفع نیست و جای خود را نمی گیرد و ممکن است این اتفاق برای فیلامان دیگری تکرار شود.هر دو نفرشان قانعم می کنند که دوره سی ار تی دیگر گذشته است و صد البته برای این جنازه هم چیزی نمی پردازند.

بوم!

این دفعه این صدای یک مانیتور سی ار تی پانزده اینچ مدل استودیو ورک پانصد ای ساخت کارخانجات ال جی کره است که یکی از فیلامانهایش سوخته است و صاحبش زیر بار سنگین آن زانو زده است و این مانیتور در حالی دار فانی را وداع می گوید که یک دهه فعالیت مستمر و مفید داشته است و الان جنازه اش ته یک ظرف زباله کثیف واقع در سر کوچه 7 خیابان خورشید خانه گربه ها و موش ها می شود خوب شد که باران گرفت دیگر لازم نیست جلوی اشک هایم را بگیرم

به خانه می روم تا لباس عوض کنم. جایش روی میز کامپیوترم خالی است. از الان دلم برایش تنگ شده است

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 19:34 ] [ ] [ ]

بی تو ديدم زندگی را می توان باور نمود
می توان شبهای بی پايان خود را سر نمود
بی تو ديدم زندگی جاريست در رگهای عمر
غنچه های روز را هم می توان پر پر نمود
می توان در دود يک سيگار هم ، زندگی را کشت و سوخت
می توان بی گريه ماند
می توان بی نغمه خواند
می توان در سردی يک آه نيز ، خاطرات تلخ خود را تازه کرد
با شمارشهای انگشتان دست ، رنجهای رفته را اندازه کرد
 
بی تو ديدم قهر نيست
جامهای زهر نيست

تلخی اندوه هست و کوه نيست

تک درخت درد هست و جنگلی انبوه نيست
در فراموشی مطلق می توان آرام خفت
می توان گفت اينکه اندر ماورای پنجره
سالهای رفته مدفون گشته اند 

آرزوئی نيست ، انتظاری نيست ٬ اعتباری نيست ٬ عشق ياری نيست ٬
باورم هرگز نبود بی تو آيا می توان روز را هم شام کرد
ماند و با سر کردن روز و شبی زندگی رو هم چنين بد نام کرد ؟!
بی تو ديدم مانده ام ٬ بی تو ديدم زنده ام
اين منم تنها ٬ تنی و روح خويش
آن تن و روحی که می آزردمش

کز تن ديگر نماند لحظه هائی جدا

از تنی با بوی گرم و آشنا
ديدم آری هر تنی تنهاست در بُعد زمان ٬ در جهان

باورم شد هر تنی را روح و قلب ديگريست

 قصه پوچی است يک روح و دو تن
من نه بودم تو ٬ دريغا ٬ نه تو من !

وای بر من

بر دل ديوانه ام

که آنچه باور داشتم از من گريخت

رشته های بافته با خون دل از هم گسيخت
آنچه استاد ازل از عشق گفت ٬ عاقبت بر باد رفت
اعتبار عشق از ياد رفت

[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 9:44 ] [ ] [ ]
تبلیغ یک مایع دست شوئی از شبکه خارجی :

بچه های ریزه میزه رو نشان میدهد توی کلاس درس خوش رنگ و لعاب ، یه آقا معلم رو نشان میدهد که لباس سفید ، مثل آزمایشگاه ، پوشیده است. امروز بچه ها می خواهیم درباره جرم صحبت کنیم

جرم چیزی هست که باعث بیماری شما می شود. و معولا روی دست شما تجمع می کند. کی می تواند بگوید از کجا این جرم ها بدست ما می چسبند؟

دانش آموز دستش را بلند می کند و می گوید : وقتی که که بازی می کنیم. تصویر فوتبال بازی کردن نمایش داده می شود .

دانش آموز دستش را بلند می کند و می گوید : از سطل زباله تصویر کودک هنگام ریختن زباله در سطل نمایش داده می شود

معلم نتیجه گیری می کند : شستن مرتب دست ها باعث از بین رفتن جرم روی دست می شود.

دانش آموز به خانه می رود و به مادرش می گوید ما امروز راجع به جرم یاد گرفتیم

نمای دور بچه ها و معلم نشان داده می شود : و صدایی می گوید مایع دست شوئی فلان باعث از بین رفتن نود و هشت درصد جرم روی دست می شود 

زمان کل آگهی : 2دقیقه و 35 ثانیه

تبلیغ گنجینه طلایی بانک افعال :

بچه های فسقلی ریزه میزه رو نشون میده توی یه کلاس پشت نیمکت نشستند و همه لباس فرم سورمه ای دارند. خانم معلم را نشان می دهد که چادر و مقنعه و مانتو دارد که کتابی در دستش دارد و پای تخته سیاه کلماتی که با حرف «ل» شروع می شود را می نویسد. به مخاطب القا می شود که کودکان دبستانی هستند.

معلم : «ل» مثل

یکی از بچه ها می گوید خانم اجازه لاله

معلم : آفرین پسرم

معلم : «ل» مثل

یکی از بچه ها می گوید لامپ

معلم : آفرین پسرم

معلم : «ل» مثل

یکی از بچه های ردیف جلو اجازه لنج طلا

معلم : مجید جان لنج طلا نه گنج طلا

البته منظور مجید گنجینه طلایی بانک افعال ( این جمله رو بچه ها با هم میگن)

زمان 2 دقیقه و 40 ثانیه


سوالات چهار گزینه ای :

در تبلیغ دوم معلم از ................... رو گرفته است ؟

الف : بچه های کلاس اولی 

ب : دوربین

ج : بینندگان

د : خاک تو سرم بانک افعال مگه میشه رو نگیره


در تبلیغ دوم کدام گزینه صحیح تر است ؟

الف : بانک افعال بانک مجید دلبندم

ب: در کلاس اول درس بانک افعال داریم

ج : در این کلاس فقط مجید جریان بانک افعال را نمی داند

د : به ما چه پول ما رو بدن ما برای تبلیغ کلاس درس که هیچی همه چیزو زیر سوال می بریم


در تبلیغ اول چرا معلم از مایع دستشوئی تبلیغ نمی کند ؟

الف : شعورش نمی رسد

ب : ارزش کلاس درس بیشتر است یا مایع دستشوئی

ج : رنگهای شاد لباس های بچه ها معلم را شاد کرده است

د : آنجا بانک افعال ندارند


در تبلغ دوم چرا به جای لام از کلمه لِ استفاده می شود

الف : در نظام جدید نوین مبین این گونه است

ب : لام حرف بدی است

ج : بچه های کلاس اول همه ذهن منحرف دارند

د : در لغت نامه بانک افعال این گونه آمده است






[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 18:47 ] [ ] [ ]

سرو صدای پسربچه های شرور مدرسه ای ، که به نظرم هیچ وقت پدر و مادری نداشته اند، او را به خود می آورند. گربه ای است ماده ، سفید رنگ. از زیر پل سیمانی بیرون می آید. توله ای کوچک به دهان گرفته است. کودکان ساعتی است که در پی اش از این پل به آن پل تعقیبش کرده اند. گیج است به هر دری می زند تا از آسیب سنگ بچه ها در امان باشد ولی راهی ندارد. این بچه ها سرتق تر از آنند که از او دست بردارند.توله اش را برای آخرین بار به دهان می گیرد از جوب کنار خیابان بیرون می پرد. می خواهد به آن سمت خیابان برود. خیابان شلوغ است و مثل همیشه مملو از ماشین. ماشین هایی که همیشه عجله دارند. اولین ماشین را رد می کند در دومین ماشین بخت یاریش نمی کند. چشمانم بسته است. ضربه کاری است. کف خیابان در خون خودش غلت می زند. در حال جان کندن است. توله اش گیج است. فرار می کند به داخل جوب برمی گردد. بچه ها انتظار توله را می کشند.


اتفاق بالا به رویتی دیگر :

لینک

[ پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ] [ 11:16 ] [ ] [ ]

صبح پائیزی خودش را با نسیم سردی که به صورت می نواخت نمایان می کرد.آفتاب رنگ پریده ای از لابلای پنجره به داخل می تابید که فقط توانسته بود گوشه ای از اتاق را روشن کند.

پیرمرد جلوی بوم نقاشی که روی سه پایه قرار داشت، ایستاده بود و با دستان لزان با نهایت دقت رنگهای روشن رنگ پریده را از روی پالت روی بوم پیاده می کرد. گاه گاهی نگاهش را از روی بوم بر می داشت و به جلو خیره می شد. چیزی گلویش را می فشرد و اشک گرم از گوشه چشمش جاری بود. درست روبرویش روی یک تخت فکستنی جوانکی گندوم گون آرمیده بود از بین لبان کبودش که معصومانه لبخند می زد، قطرات خون جاری بود. چند ساعتی است که سل او را راحت گذاشته است و صدای صرفه های خشکش در خانه نپیچیده است.

پیرمرد نقاشی چیره دست است و با گذشت چند ساعت نقاشی رو به اتمام است.چشمان پیرمرد از کار شبانه و گریه های بی امان قرمز است. ولی هنوز برای آرام شدن اندکی زود است. پیرمرد ملحفه ای سفید را روی جوانک می کشد و کسی نمی داند در دلش چه می گذرد. به سمت تابویی که هنوز رنگهایش خیس است، می رود و تابلو را با خود از خانه بیرون می برد. مستقیم به سراغ کسی می رود که کارهایش را به او می فروشد. مردک دلال تابلوی تازه کشیده شده را با دقت نگاه می کند چه زیباست و چه واقعی! تصویر جوانکی که در یک صبح پائیزی از بیماری سل مرده است. دلال لبخندی بر لب دارد مقداری پول به پیرمرد می دهد و او را تنها می گذارد. پیرمرد به سمت خانه بر می گردد حالا می تواند هزینه مراسم تدفین را پرداخت کند.

[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 12:8 ] [ ] [ ]

اصولاَ بعد از بی پولی که در پی خود فلاکت های بسیار دارد، دومین مشکل من ، چاقی است. خوب چوم، به نظر خودم زیاد مشکل پیچیده ای نیست و از نظر من مشکل اول به کلی پیچیده تر و بغرنج تر است ولی به قول والده گرامی که از جوانان قدیم هستند ، اگه این خیکتت رو جمع و جور نکنی کسی زنت نمیشود!

و من جواب می دهم ، خوب نشود ، مگر معیار ازدواج بزرگی خیک و یا کوچکی آن است. ولی خانم والده اصلاً به خرجش نمی رود و همیشه وقتی نگاهش به خیک مبارک بنده می افتد، بعد از نگاه عاقل اندر سفیه، این جمله بسیار زیبا و عارفانه و مادرانه را عرض می کند و من اصلاً بروی مبارکمان نمی آورم که با این خیک گنده چه بسیارند کسانی که بریمان یقه چاک بدهند و ما را حلوا حلوا می کنند و ما به کسی رو نمی دهیم.

البته این شکم گنده نمی دانیم برای چه گنده می شود ما به غیر از قوت یومیه که در کانون گرم خانواده میل می کنیم چیز دیگری کوفت نمی کنیم . در محل کارمان فقط چایی پیدا می شود آن هم شاهسوند سبز و من دوست دارم چای سبز بنوشم و چایی تنها هم مزه نمی دهد البته طبقه پائین شیرینی فروشی است و گاه گاهی شیرینی می خریم و با چایی می خوریم. می گویند شیرینی خیلی چاق می کند. خوب بگویند به ما چه!

خوب من از آن آدمهایی هستم که همیشه چاق بوده ام و سایز کمرم از در کلاس پنجم دبستان از 38 و اونفوان جوانی به 54 رسیده است. چه می شود کرد با روزی 10 ساعت پشت میز و سیستم نشستن و طرح زدن و طرح زدن آخر و عاقبتت این می شود.

البته این اصلاً ربطی به الطاف دول سازندگی ، اصلاحات و دولت صرفه جویی ندارد چون بنده در هیچ کدام از این دورانها رژیم نگرفته ام و بر قطر کوهانم افزوده ام و بر این باورم که بر حال من فرقی نمی کند چه پلو بخوریم چه نان و ماست بر ضخامت لایه های چربی هایمان اضافه می شود.

از این صحبت ها که بگذریم این روزها دلمان گرفته است. قابل توجه است که ظرفیت تنگی و گشادی یا به قول دوستان ضریب ایکسپنشن دل ربطی به بزرگی و کوچکی خیک ندارد (همان جوری که سواد ربطی به املا صحیح کلمات ندارد اصلاً من دوست ندارم دنبال صحیح بودن کلمات بگردم ) .

از همان صبح که به میدان اصلی شهر می رسیم پیرزنی را می بینم که سرراهم نشسته است در ازای یک صد تومانی کلی برایت دعا می کند و با لهجه جالبش می گوید که هفته ای یکبار بیشتر نمی آید به چشمانش یا صورتش نگاه نمی کنم مطمئنم که از متکدیان سازمان داده شده است که به شهر ما آماده است تا چهره آن را زشت کند.

سوار تاکسی می شوم از همان اول راننده اعلام می کند که کرایه مبلغی اضافه شده است البته برای خیلی ها طوری نیست کرایه هم جزء مایحتاج ماست و باید گران شود. من تا به محل کارم برسم فکر میکنم که باید از چه چیزی بزنم تا بتوانم کرایه اضافه شده را پرداخت کنم. مبلغ شاید کم باشد ولی اگر هر روز از تاکسی استفاده می کنی در ماه نزدیک نصف درآمدت می شود پس باید حواست جمع باشد. خوب راحت ترین راه کم کردن خرید چیزهایی است که لازم نیست اصلاً چرا باید کتاب بخری و چرا باید بخوانی همشهری جوان نخر چلچراغ 1500 تومنی برای چی می خری؟ وقتی قرار باشد در این گرمای خانمان سوز با این شکم گنده پیاده گز کنی بالا بردن سرانه مطالعه چه فایده دارد. البته چون شهر ما از نظر امکانات دقیقاً مشابه شهرهای بزرگ است و برای تمام مسیرها اتوبوس دارد می توانی از اتوبوس استفاده کنی البته می گویند اتوبوس هم 50 درصد گران شده است.

خدایا بعضی وقت ها فکر می کنم اگر تمام پول های دنیا را در این چاله چوله های زندگیمان برزیم آیا پر می شوند آیا تمامی دارند آیا آسفالت می شوند آیا می شود مثل بعضی ها از ما بهتران با هلی کوپتر جابجا شویم که پایمان مثل خر در این گل زندگی واماندمان گیر نکند، لابد می شود.

و بعضی وقت های دیگر با پدرم صحبت می کنم و او همیشه مرا نصیحت می کند که همیشه اوایلش سخت است و بعد آسان می شود سریع یاد حرف دوست منحرفم می افتم که گفته بود اگر نمی توانی مقامت کنی خوب شل کن تا تو هم لذت ببری! و بعضی وقتت ها فکر می کنم که پدرم روزگاری با 1000 تومان حقوق توانسته یک خانه 10000 تومانی بخرد و برای خودش بروبیایی داشته است و لااقل خمس سنش را در مسافرت گذرانیده است برایش چه فرق می کند با 65 سال نیم ساعت یا 45 دقیقه در صف شیر بیاستد و حالا من حقوق یکماه او را بابت دو کورس کرایه تاکسی پرداخت می کنم و با 10000 او حتی نمی توانم  یک ملک به اندازه قوطی کبریت بخرم. البته می گویند که قرار است 1000 متر زمین به همه بدهند که بروند حال کنند ولی شرط می بندم از زمین های کویر لوت نصیب ما می شود که همین الان هم می توانیم ادعا کنیم که مالک آن هستیم.

اوضاع کار خوب نیست کار کم است و بی پولی بیداد می کند چشم بر هم می زنی اول ماه می شود و آقای مهندس برای وصول کردن چک بیزبان بنده که بابت اجاره کشیده ام قدم قدم زنان به سمت بانک آن سمت خیابان می رود و خشنود با جیبی قلمبه بر می گردد و من از پنجره طبقه دوم نگاهش می کنم و دعا می کنم ماه بعد هم او را خوشحال ببینم .

اصلاً به این موضوع اعتقاد ندارم که خدا روزی رسان است می دانم که خدا هم قانون دارد اگر کار نکنی اگر منت مشتری را نکشی اگر کار یک هفته را سه روزه تحویل ندهی و اگر چک مدت دار بابت کارت قبول نکنی روزی هم در کار نیست و خدا مهندس را می فرستد که برایت بلغور ببافد که از شما راضی نیست و تا پایان قرارداد چندماه بیشتر نمانده است و شما باید خالی کنی و دنبال یک ملک دیگر بگردی که ملّاک مهندس نامی دارد که دندانهایش گرد است شاید گردتر از این یکی.

و می دانم بی پولی الان مشکل خیلی ها ست و مشکل خیلی ها هم نیست.من خیال می کنم من هم مثل آن خیلی های اول که بیشمارند یک روزی بالاخره استپ می کنم. زمانی که پولهایی که باید بپردازم از پولهایی که درمی آوری بیشتر باشد. از من شکایت می کنند و مرا به زندان می برند و البته زندانها جا ندارد و من حتی 35 سال هم ندارم شاید اگر در زمان پدرم دنیا آمده بودم الان یک پیرمرد 65 ساله بودم که صف شیر یا نان ایستاده و غصه خرج و دخلش را ندارد ولی من یک 30 ساله بی پول هستم و 25 سال بعد از پدرم دنیا آماده ام و زندگی در عرض شاید هم طول این 25 سال چرا اینقدر سخت شده است؟

[ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ 20:9 ] [ ] [ ]

روزهای تعطیل را دوست دارم چون تعطیل است و من هم کرکره را دادم پائین. تا لنگ ظهر می خوابم فقط از روی گرمی هوا می توانم بگویم که ظهر است. چون روزهای تعطیل ساعت را نگاه نمیکنم. به سراغ یخچال می روم این سفید خنک دوست داشتنی. لغمه ای نان بر می دارم و مقداری کره و پنیر به آن می زنم . یک چای هم برای خودم می ریزم. روزهای تعطیل حوصله کسی را ندارم. پس دنبال کسی نمی گردم. صدایشان می آید پس هستند. 5 قاشق شکر به فنجان بشکه ای خوشکلم اضافه می کنم. هیچ وقت رژیم نمی گیرم تعطیل یا غیر تعطیل ندارد چه فرق می کند این 106 کیلو بشود 110 کیلو. خانه گرم است مثل جهنم می ماند. با اینکه رخت تابستانه دارم ولی عرق ریزان هستم. لغمه را با چند قورت صدا دار از چایی می بلعم. آه هیچ لذتی در این دنیا مثل خوردن و خوابیدن و البته گلاب رویتان، وجود ندارد. این از یافته های عالمانه خودم است با سه دهه زندگی. حوله ام را پیدا می کنم اصلاَ مهم نیست که چرا در وسایل داخل انباری پیدا می شود. یک دوش آب سرد می گیرم. لباس می پوشم . لباس ساده و راحت و با صدای بلند خداحافظی می کنم. خانه مان دیگر آرامش ندارد این را از وقتی که برادر و خواهر کوچکترم عقد کرده اند در یافته ام. هر پنج دقیقه یکبار تلفن زنگ می زند و یک ننه قمر می خواهد فضولی بکند. درب خانه هم دست کمی از زنگ تلفن ندارد. در این عمر 30 ساله خودم به این نتیجه هم رسیده ام که زنگ ها مهم نیست برای چه و برای که به صدا در آیند مهم این است که در پس هر زنگی وضعیتی وجود دارد که آرامش شما را نشانه گرفته استو عجیب است که کمند دفعاتی که به هدف نزند.

کیفم هم که اصلاَ نمی دانم چرا آنگونه در انباری تپانیده شده است را به دوشم می کشم و با صدای بلند اعلام می دارم که کار داشته بیدم و برای ناهار ظهر نزول اجلال نمی کنیم. منتظر شنیدن غرغرهای مادرم نمی مانم که یاد آوری می کند قول داده بودم که امروز که تعطیل است دستی به سر و گوش اتاقم بکشم. و من چون مطمئن هستم نه می توانم خرت و پرت هایم را کم کنم و نه می توانم آنها سامان ببخشم صدای او را نشنیده می گیرم و از خانه بیرون می آیم. از قدیم گفته ام هر چیزی را که بارها سعی کرده ای تغییر بدی و تغییر نکرده را همانگونه بپذیر و مادرم هم اگر این واقعیت و این قانون را که کم از قوانین نیوتن ندارد را درک کند دنیا گلستان می شود

هوا خیلی گرم است کیفم روی دوشم سنگینی می کند سر خیابان ایستاده ام تقریباَ نیم ساعت است خبری از تاکسی نیست روزهای عادی هم از اینجا شانسی تاکسی گیر می آید.

کمی پیاده می روم و خودم را به آژانس سر کوچه می رسانم و با دادن یک 2000 تومانی پشت آبی خوشکل خود را به محل کارم می رسانم. از پله ها بالا می آیم و قفلها را باز می کنم از وقتی که دزد دفتر روبرویی را زده است به تعداد قفلها یکی اضافه کردم در را باز می کنم با صدای ناله ای باز می شود و من داخل می شوم اینجا دفتر کارم است دسته کمی از اتاقم ندارد ولی تمیزتر است و همه چیز سر جایش است چون اینجا مشتری رفت و امد می کند و مشتری با خود پول می آورد من پول دوست دارم خیلی هم دوست دارم. مطمئنم ثروت از همه چیز حتی علم هم بهتر است و بیشتر به این جمله اعتقاد دارم که پول خوشبختی نمی آورد ولی بی پولی حتماً بد بختی می آورد. کسی شک نمی کند که در این روزهای هدفمند شدن همه چیز بیشتر باید کار کنی مگر نه نمی توانی 370 هزار تومان پول بی زبان را به صاحب خانه بپردازی و این جای دنج را دست می دهی.کولر را روشن می کنم و ایضاَ مودم را  بعد کامپیتور شخصیم را یک سری به آدرس های سایت هایی که می شناسم می زنم اخبار را می خوانم ( از سایت های که خودم انتخاب می کنم ) یک سری به بچه های وبلاگی می زنم. آنها که خوب می نویسند و خوب مشتری دارند. مثل کافه چی. پست جدید کافه چی را می خوانم. بعد به فیس بوق می روم و کارهای فیس بوقی می کنم بعد گرسنه می شوم. گرسنه شدن ربطی به شکم گنده افراد ندارد افراد چه شکم گنده باشند چه ریقو! همه گرسنه می شوند چیزی شبیه ماکارونی درون یخچال شرکت است همان را میخورم دوست دارم اصلاَ هر غذایی که ماندگار شود بهتر و جافتاده تر است.

از بیرون خیابان را دید می زنم این همان خیابان شلوغ هر روز است ولی چون امروز تعطیل است و فردا هم، کسی در ان نیست به غیر از سوپر مارکت که همیشه باز است و شیرینی فروشی که روزهای غزا و روزهای عید بیشتر می فروشد و از وقتی که درآمدش هدفمند شده است تعداد ساعات کارش بیشتر شده است و همین طور تعداد کارگرانش هم کم می شود. دفتر من هم همینگونه است روزگاری به 10 نفر حقوق پرداخت می کردم و حالا بزور می شود ار پس 2 و یا 3 نفر هم برآمد

تازه مگر مردم چقدر در می آورند که برای هنر ما پول خرج کنند این روزها هر که ارزان می فروشد اگر چه بنجول بفروشد بیشتر می فروشد همین یارو که این شیرینی فروشی دارد چاپ فاکتور و رسیدهایش را برایش انجام می دادم همیشه عاشق کیفیت کار ما بود ولی حالا فرق می کند برای عشقش پولی خرج نمی کند خلاصه روزگار به سختی می گذرد.

روز تعطیل است و باید سرکی به فیلم ها زد بعد از کتاب خواندن فیلم دیدن جزء بهترین تفریحات زندگی است یک دی وی دی از زیر کیبردم بیرون می آورم این را یکی از دوستان فیلم بازم برایم آورده است با اینکه کمتر فیلم بازی می کند و می گوید پهنای دانلودش کم شده چون نمی تواند مثل قبل پول بدهد ولی فیلمهایش همیشه خوب است و سلیقه هایمان به هم نزدیک است. دی وی دی را در دستگاه می گذارم از بین فولدرهای موجود فیلم کارامل را انتخاب می کنم می گویند محصول 2008 لبنان است و من نمی دانستم لبنان به غیر از پرتقال و سیب و حزب الله ،فیلم هم می سازد آن هم به کارگردانی نادین لبیکی که برای نانسی عجرم کلیپ می سازد فیلم یک ساعت و نیم است و به زبان عربی با فرمت MKV به بدبختی از میان سایت های شیلتر شده و نشده زیرنویس فیلم را پیدا می کنم از زبان انگلیسی سر در می آروم ولی عربی اندازه گوسفند نمی فهمم و چون دوست دارم واقعاً فیلم ببینم حتما زیر نویس نیاز است.

بعد از دیدن فیلم روی صندلیم نشسته ام در کل فیلم قشنگی بود ارزش دیدن داشت چقدر خوب و روان بود و عجب موزیک گوشنواری داشت تازه کارگردان نقش اول هم بوده است. خدا خیرش بدهد و دستش درد نکند اگر من جشنواره فیلم داشتم حتماَ سیمرغی خرسی نشانی چیزی بهش می دادم.

ساعت نزدیک 4 است که دارم بلغور می کنم و موسیقی متن فیلم کارامل را گوش می دهم . راحت پیدا نشد ولی وقتی اشتراک رپیدباز داشته باشی می تونی تقریباَ همه چیزی را راحت دانلود کنی فقط کافی است لینک داشته باشی از این اپلود سنترها

دیگه خسته شدم هوا هم خیلی گرم است احتمالاً هیچ کار مفیدی انجام نمی دهم یعنی امروز که تعطیل بود به دفتر کارم آمدم که برای خودم کار کنم

[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 16:29 ] [ ] [ ]

مدادم در دستم است

دارم سعی میکنم بنویسم. از چی؟ از کی؟ از هر چی، از هر کی

از هر دری سخنی به قلم من که کمتر از نوشتن میدانم

[ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ] [ 19:54 ] [ ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا